یکی از عواملی که موجب شده دولت نهم در حوزه های کلان سیاسی،اقتصادی و فرهنگی تصمیمات غیر منتظره ای بگیرد شاید بتوان آن را بیگانه بودن ریس دولت نهم با علوم انسانی دانست چرا که اصولا عرصه حکومت و قدرت عرصه آنانی است که علوم انسانی را آموخته باشند آموختن نه به معنای آن که خوانده باشند یا بر سر کلاس های درس رفته باشند.
دولت نهم در رأس خود دکتری را می بیند که تخصص او نه حقوق و علوم سیاسی و نه فلسفه و جامعه شناسی بلکه ترافیک شهری است من که نمی دانم ترافیک شهری چه جور رشته ای است و حقیقتا تا پیش از این که احمدی نژاد را بشناسم نام این رشته را هم نشنیده بودم باور کنید در صدد این نیستم که بخواهم این رشته را زیر سوال ببرم و بر ارزش علمی آن بکاهم.
آن چه مقصود من است اینکه احمدی نژاد جز استانداری اردبیل تجربه سیاسی دیگری نداشته و بیشتر در حوزه عمرانی مشغول خدمت به ملت بوده و همین دلیل کافی است برای این مدعا که ریاست جمهوری پست و عنوانی سیاسی است و کسی می بایست بر این کرسی تکیه زند که یا آن را به صورت آکادمیک از سر گذرانده و یا این که هم چون مرحوم مهندس بازرگان با مطالعه و تجربه آن را کسب نموده باشد.مطمئنا اگر کسی واجد یکی از این دو شرایط باشد حزب و تحزب گرایی را امر بیهوده ای نمی خواند ، و یا خطاب به دنیا فریاد بر نمی آورد که اگر دلتان خوش می شود هزار قطعنامه دیگر علیه ما صادر کنید و...
روسای جمهور پیشین نیز با این که در ردای روحانیت بودند و مطمئنا آداب حکومت داری مدرن را در در حوزه های علمیه نیاموخته بودند اما با مفاهیم حکومت،قدرت و ساختار بین المللی و رژیم بین المللی هر چند در مفهوم کلاسیک آشنا بودند البته استثنا کنید سید محمد خاتمی را که نیازی به معرفی ندارد و با نگاهی هر چند کوتاه به تالیفاتش می توان پی به اندیشه های مدرن او برد– اکبر هاشمی رفسنجانی ریس جمهور دیگری بود که هر چند تحصیلات خود را در حوزه های علمیه به پایان برده اما دور از انصاف است اگر بگوییم با سیاست مدرن بیگانه است، انگار که او را ذاتا برای این به دنیا آورده اند که حکومت کند و در رأس باشد هر چند که از اسب افتاده باشد، او نیاز به هیچ جزوه و کتابی ندارد خودش به تنهایی کتاب و جزوه ای است زنده برای همه سیاستمداران به یاد نبریم که دروس دینی و مدارس دینی خود نیز جزیی از علوم انسانی اند و همین اساس علوم انسانی بودن حوزه های علمیه بوده که خاتمی را خاتمی کرده و مصباح را مصباح. مطمئنا آیت الله خامنه ای ،علی اکبر هاشمی رفسنجانی و سید محمد خاتمی در حوزه های علمیه ادبیات سیاسی را نیاموخته اند آنان با نیم نگاهی مدرن که به زعم خود مردم سالاری دینی است می نگرند مرام آنان مرامی است که دموکراسی غربی اش تبدیل به مردمسالاری شده و با پسوند دین تطهیر شده تا شیوه جدیدی از حکومت باشد که در آن اسلام به عنوان مکتبی الهی با دموکراسی که ریشه ای غیر اسلامی و دینی دارد پیوند می خورد بی شک اگر نگاه آنان محدود به حوزه های علمیه بود هیچ گاه نام مردمسالاری دینی را به زبان نمی آوردند.
به یاد بیاورید نامداران و تأثیر گذاران جهان را در عصری که ما زندگی می کنیم کاسترو حقوقدان- گاندی حقوقدان- نلسون ماندلا حقوقدان - مرحوم مصدق حقوقدان
در دوران ما کمتر سیاستمداری را می توان در تاریخ سراغ گرفت که سر از رشته های غیر علوم انسانی در آورده و نامش در تاریخ مانده بعضی وقت ها از خودم می پرسم اگر مصدق آشنا به حقوق و حقوق بین الملل نبود باز هم می توانست نفت ایران را ملی کند؟؟می توانست آن چنان در لاهه و شورای امنیت از حیثیت ایرانیان دفاع کند؟؟درست همین جاست که ارزش و اعتبار آشنایی با علوم انسانی، آشنایی نه به معنای دیدن و شنیدن بلکه به معنای بلد بودن و به کار بستن آن برایم روشن می شود.
کسی که با حوزه علوم انسانی در ارتباط است و در ساختار قدرت است می داند که چه چیزی را چگونه بگوید تا بازخورد مثبتی در داخل و خارج داشته باشد چرا که با علم جامعه شناسی آشناست، می داند که اهداف خود را چگونه مدون و مکتوب کند چون علم حقوق برایش غریبه نیست ،می داند که چگونه این ها را اجرا کند چون با تاریخ آشناست و تاریخ به او رفتار، کردار و گفتار را به او آموخته، تاریخ به او آموخته که فقط امروز را نبینی می بایست نیم نگاهی هم به فردا افکنی و مهم تر از این ها می داند چگونه باید حکمرانی کند چون با فلسفه سیاسی و علوم سیاسی آشناست.
اما از نگاه او که نیم نگاهی به علوم انسانی نداشته،علوم انسانی چیزی نیست جز محفوظات چیزی نیست جز سیاه نمودن کاغذها اما دریغ غافل اندکه همین نوشته ها و همین سیاه نمودن کاغها هستند که تاریخ را ثبت می کنند و می نگارند. از دل همین نوشته ها بودند که هابز،منتسکیو، روسو و میل از دموکراسی و تحزب گفتند از دل همین ها بود که تفکیک قوا آمد حقوق موضوعه و قانون آمد و آزادی را و آزاد زیستن را که از دیر باز آرمان و آرزوی او بود برای بشر امروزی در 30 ماده کوتاه و گویا به ارمغان آورده همان که بر آن نام نهاده اند«منشور حقوق بشر»- و همه این ها دست به دست هم داد تا نظامی و رژیمی جدید تعریف شود به نام حقوق بین الملل آن که با علوم انسانی آشناست این مفاهیم برایش بیگانه نیست احساس می کند این ها جزیی از سرشت بشر شده اند.
نمی گویم آن ها که خارج از گستره علوم انسانی به تحصیل یا به کار مشغول اند عمرشان را تباه و تلف کرده اند نمی گویم آنان که دانش آموخته غیر از علوم انسانی هستند ول معطل اند و هیچ گاه نمی بایست انتخاب شوند و به مدارج عالی حکومت داری رسند سخن این است آن هایی که از غیر از حوزه علوم انسانی به حکومت داری رسیدند و نامشان برای ملتشان و تاریخ یادگار ماند کسانی بودند که نیم نگاهی به علوم انسانی داشتند آن ها از علوم انسانی خواسته یا نا خواسته عبور کرده اند تا بدانجا رسیدند که نامشان در تاریخ بماند...
علوم انسانی به مثابه پلی است برای حکمرانی بهتر چرا که حکمران خوب آن است که به نیارهای مردم خود به درستی پاسخ گوید لازمه این نیاز سنجی شناسایی مردم زمان خویش است و این شناسایی میسر نمی شود مگر آن که علوم انسانی را باور داشت و آن را فهمید و به بهترین شکل به کار بست.