تبليغاتX
Omidfarda :: اميد فردا ::

اگر درس جرم شناسی نداشتم!! |

 

دلم تنگ شده دلم برای محمدعلی دو - سه سال پیش تنگ شده دلم برای آن روزهایی که این ‏روزمرگی ها نبود،روزهایی که خیلی بیش از این ها مطالعه و فکر می کردم.‏
حقوق و درس و دانشگاه که آمد همه ی این ها را از من گرفت و مرا وادار نمود تا مطالعه ام  از ‏حوزه ی تاریخ و سیاست و فلسفه به حقوق تغییر کند،اوایل مشکلی نبود و از دنیای جدیدم لذت ‏می بردم و هنوز هم لذت می برم ولی حالا فکر می کنم دچار فقز تئوریک شده ام و از اندیشه ی ‏سیاسی که همیشه پیگیرش بودم باز مانده ام دلم می خواهد دوباره شروع کنم...اما چه کنم که ‏باز هم حقوق حاجب شده...‏
سه سال گذشته فکر می کنم دوران گذار از سیاست به حقوق را خوب گذرانده ام و به این دنیای ‏حقوقی کم کم عادت کرده ام برایم دنیای هیجان انگیز و البته عجیبی شده...‏
چهارشنبه ها روز خوبی است اگر این ترم درس جرم شناسی نبود حدس می زدم که ترم ملال ‏آوری در پیشم بود جرم شناسی برایم دریچه ی جدیدی شده بر حقوق به خصوص امروز نتایجی ‏از این درس گرفتم که پس از کلاس متوجه شدم که چه قدر از آن ها غافل بوده ام!!!...‏
یادم افتاد به همان دو سه سال قبل که مانده بودم بین علوم سیاسی و حقوق عقل می گفت ‏حقوق و دل می گفت علوم سیاسی هر چه بود گذشت و از دلش حقوق در آمد و حالا سال ‏سوم و ترم پنجم رنگ و بوی سیاسی درس ها کمتر شده حقوق اساسی و اداری هم پاس ‏شده...دلم به حقوق بین الملل خوش بود که این ترم هم متأسفانه به خاطر تداخل دروس موفق ‏به اخذ آن نشدم...بگذریم...اشتباه نکرده ام اما هنوز هم دلم با علوم سیاسی است...غمی ‏نیست حقوق هم سیاسی است.‏
پانوشت:‏
این روزها چندان حوصله ای هم برای درس خواندن ندارم...ایام با اینترنت و وبگردی می گذرد در ‏این مدت قریب به ده موضوع برای نوشتن انتخاب کردم اما به هر دلیلی موفق به نوشتن ‏نشدم(بخوانید تنبلی).‏
نمایشگاه بین المللی کتاب فارس هم به پایان رسید نمایشگاه ضعیف تر از آن چه بود که فکر می ‏کردم (متاسفانه مثل سال های قبل) چند جلدی کتاب را زیر نظر گرفته بودم که نیافتمش ‏متاسفانه...‏

لينک  | نوشته شده در  ساعت 21:33  توسط محمد علی مختاری  | 


لحظه ای با جواد آذر |

 

هر دمي چون ني، از دل نالان، شكوه‌ها دارم

روي دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهي‌ست، از دل خونين

لحظه‌هاي عمر بي‌سامان، مي‌رود سنگين

اشك خون‌آلوده‌ام دامان، مي‌كند رنگين

به سكوت سرد زمان، به خزان زرد زمان

نه زمان را درد كسي، نه كسي را درد زمان.

بهار مردمي‌ها دي شد

زمان مهرباني طي شد

آه از اين دم سردي‌ها، خدايا

نه اميدي در دل من، كه گشايد مشكل من

نه فروغ روي مهي، كه فروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهي، كه ناله‌اي خرد با آهي

داد از اين بي‌دردي‌ها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي

كه گرد غم زدل شويد

كه بگويم راز پنهان

كه چه دردي دارم بر جان

      واي از اين بي‌همرازي، خدايا

وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد

همچو شراره از دل آذر بر شد و خاكستر شد

         يك نفس زد و هدر شد

يك نفس زد و هدر شد، روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد

يارا... دل نهم ز ناشكيبي

        با فسون خود فريبي

چه فسون نافرجامي، به اميد بي‌انجامي

           واي از اين افسون‌سازي، خدايا


توصیه می کنم این ترانه را حتما با صدای استاد شجریان گوش کنید احساسم به من گفت این ترانه وصف حال یک ماه اخیر من است...حیفم آمد به راحتی از این ترانه بگذرم.


لينک  | نوشته شده در  ساعت 0:17  توسط محمد علی مختاری  |