تبليغاتX
Omidfarda :: اميد فردا ::

هو الحبیب/درباره به رنگ ارغوان |

 

خیلی وقت بود می خواستم از عشق و خدا بنویسم که متأسفانه فرصت نمی شد و به هر تقدیر به رنگ ارغوان بهانه و شاهدی شد برای نوشتن ، آن چه در به رنگ ارغوان من را جذب کرد نه پیام های امنیتی فیلم که سر دیگر آن بود یعنی همان عبارت ابتدایی تیتراژ فیلم (هو الحبیب) که به نوعی کلید واژه فیلم نیز هست.

نسبت خدا و عشق مدت هاست ذهنم را درگیر کرده و اندیشیدن به این که در تمام طول تاریخ بشر چه مفاهیم انتزاعی و چه غیر انتزاعی همه به نوعی یا در بستر تاریخ دستخوش فراموشی شده اند و یا این که گذر تاریخ آن ها را به خاطره و یادی مبدل کرده و یا این که معاصرند و گفتمانی غالب و آن ها نیز پس از گذر روزگار، به یادها سپرده می شوند، حتی اخلاق نیز به عنوان یگانه مشترک فی ما بین تمام انسان ها فارغ از گرایش ها و تمایلات مادی و معنوی در گذر تاریخ دچار تحول شده،اما آن چه که نزد بشر همیشه ثابت و باقی است دو چیز است اول خدا و دیگر عشق و هر دو چه نسبت دلنشین با هم دارند هر چند هر دو این ها در طول تاریخ دستخوش حمله بسیار قرار گرفت اند اما از چنان صلابتی برخوردارند که بشر هیچ گاه یارای انکار آن نداشته چرا که به نظر نگارنده این سطور، نفی هر یک نفی خویشتن بشری است،هیچ منکر خدا نبوده که به نحوی از انحا حتی در خویشتن خویش و تنهایش به خدا رجعت نکند و هیچ سنگدلی نبوده که عاشق نشده باشد که اگر می شناسید به من معرفی کنید.

به نتیجه ی مهم تری رسیده ام، برای من خدا و عشق حتی نسبت تساوی ندارد، برای من عشق همان خداست و خدا همان عشق و این یگانه میراث بشری است که به هیچ وجه قابل انفکاک نیستند.

به رنگ ارغوان می گوید از عشق گریزی نیست،عالم و جاهل،فقیر و غنی،پیر و جوان،مرد و زن، چریکی که حتی در راه اهداف سازمانی اش به کشور خویش خیانت کرده همه ی آرمان و اعتقاد خود را رها می کند تا به عشق خویش که همان دخترش است برسد،شهاب8 که به زعم خود ،خود را وقف دین و ملت خویش کرده در عین تعهد عاشق دختری می شود که سوژه ی اطلاعاتی اوست آدم می کشد اما عاشق می شود حتی دوست همکارش در سکانس های پایانی فیلم به او می گوید مگر تواولین بار است که اسیر این چنین موقعیت هایی می شوی؟(نقل به مضمون)اما کار از کار گذشته،عشق آمده و عالم شهاب 8 را به آتش کشیده...

عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را

دزد دانه می کشد اول چراغ خانه را


لينک  | نوشته شده در  ساعت 12:37  توسط محمد علی مختاری  | 


ای آزادی آیا با زنجیر می آیی ؟ /هوشنگ ابتهاج |

 

ای شادی
آزادی
ای شادی آزادی
روزی که تو بازایی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره فروبسته فرو می ریخت
ما بانگ تو را با فوران خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم
وقتی که فریب دیو
در رخت سلیمانی
انگشتر را یکجا با انگشتان می برد
ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
از اینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم
از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در اینه می رقصید
در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده دیدار تو می آورد
در مدرسه در بازار
درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام تو را زمزمه می کردیم
آزادی آزادی آزادی
آن شبها آن شب ها آن شب ها
آن شبهای ظلمت وحشت زا
آن شبهای کابوس
آن شبهای بیداد
آن شبهای ایمان
آن شبهای فریاد
آن شبهای طاقت و بیداری
در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم
آزادی آزادی آزادی
می گفتم
روزی که تو بازایی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلندتو
خواهم افراشت
می گفتم
روزی که تو بازایی
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای توخواهم ریخت
وین حلقه بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت
ای آزادی بنگر آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه گل خون است
گل خون است
ای آزادی
از ره خون می ایی اما
می ایی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی ایا با زنجیر
می آیی ؟

لينک  | نوشته شده در  ساعت 12:3  توسط محمد علی مختاری  | 


سوگنامه خواهرم زهرا در فراق عباس |

 

I abbas.jpg

عباس آسمانی رفتی تو در جوانی

مادر حزین و خسته گویی که مثل بابا او هم کمر شکسته

دیدی نگار کوچک در سوگ تو نشسته

بی تو برادرانت قامتشان شکسته

تنها دلیل ماندن بعد از نبودعباس

این است،اینکه عباس جایش به عرش اعلاست.


عکس:من و مرحوم عباس/نوروز ۸۸-کرمانشاه


لينک  | نوشته شده در  ساعت 14:2  توسط محمد علی مختاری  | 


در سوگ سید الشباب مان پسر عمو،امیر عباس |

 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

     

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

     

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

نه دست صبر که در آستین عقل برم

     

نه پای عقل که در دامن قرار کشم

ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست

     

جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم

چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو

     

چرا صبور نباشم که جور یار کشم

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

     

ضرورتست که درد سر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید

     

کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم


لينک  | نوشته شده در  ساعت 17:51  توسط محمد علی مختاری  | 


قالب وبلاگ با طرحی از آیت الله منتظری/یک هفته قالب های وبلاگمان را عوض کنیم |

 

پایگاه اینترنتی سایتک ، قالب اختصاصی(بلاگفا) را با طرحی زیبا از آیت الله منتظری طراحی نموده...برای این که ثابت کنیم راه ایشان زنده است یک هفته قالب های وبلاگمان را عوض کنیم...

لطفا در این خصوص اطلاع رسانی کنید...

کدهای قالب را از اینجا دانلود کنید 


لينک  | نوشته شده در  ساعت 12:54  توسط محمد علی مختاری  | 


تا ابد آن‌ خون‌ بجوشد / بر زوال‌ ستم‌ها بكوشد |

 

اندر آن‌جا كه‌ باطل‌ امير است     ‌اندر آن‌جا كه‌ حق‌ سربه‌ زير است‌

اندر آن‌جا كه‌ دين‌ و مروّت‌     پايمال‌ و زبون‌ و اسير است‌

راستي‌ زندگي‌ ناگوار است      ‌مرگ‌ بالاترين‌ افتخار است‌

اندر آن‌ جا كه‌ از دست‌ بيداد      مي‌كشد قلب‌ مظلوم‌ فرياد

اندر آن‌ جا كه‌ ظالم‌ بمستي      ‌ بر سر خلق‌ مي‌تازد آزاد

مهر بر لب‌ نهادن‌ گناه‌ است‌         خامشي‌ بدترين‌ اشتباه‌ است‌

اين‌ اساس‌ مرام‌ حسين‌ است‌        روح‌ رمز قيام‌ حسين‌ است‌

يا كه‌ آزادگي‌ يا شهادت        ‌حاصلي‌ از كلام‌ حسين‌ است‌

شيعه‌ او همين‌ سان‌ غيور است         ‌ تا ابد از زبوني‌ بدور است‌

شيعه‌ و تن‌ به‌ بيداد دادن       ‌ شيعه‌ و مهر بر لب‌ نهادن‌

شيوه‌ شيعه‌ هرگز نه‌ اين‌ است      ‌شيعه‌ نبود هر آن‌ كس‌ چنين‌ است‌

چون‌ يزيد از هوس‌ كامور شد         دولت‌ غاصبش‌ مستقر شد

كار اسلام‌ از او شد پريشان       ‌ آدميّت‌ دچار خطر شد

سيل‌ طغيان‌ او دين‌ ز جا برد       تا لب‌ پرتگاه‌ فنا برد

ديد فرزند زهرا كه‌ اين‌جا       نيست‌ جاي‌ سكوت‌ و تماشا

نهضتي‌ كرد خونين‌ و پر شور      آتشين‌ محشري‌ كرد برپا

كربلا را ز نهضت‌ تكان‌ داد        باز از نو به‌ اسلام‌ جان‌ داد

گرچه‌ دشمن‌ تنش‌ غرق‌ خون‌ كرد       ظلم‌ها بر وي‌ از حد برون‌ كرد

ليك‌ خونش‌ بجوشد و زو موج‌      كاخ‌ بيداد را سرنگون‌ كرد

تا ابد نيز آن‌ خون‌ بجوشد      بر زوال‌ ستم‌ها بكوشد

زان‌ شهيد سراز تن‌ فتاده‌       زان‌ فداكار در خون‌ فتاده‌

جاودان‌ آيد اين‌ بانگ‌ پرشور      لا اري‌ الموت‌ الا سعادة‌

آري‌ آزاد مردان‌ بكوشند       بر ستمگر چو طوفان‌ بجوشند 

 

ویدیویی در سایت مردمک دیدم که گزارش تلویزیون ملی ایران از دانشگاه تهران در ۱۳آبان ۵۷بود در آن ویدئو دانشجویان یک صدا این شعر را می خواندند خیلی تلاش کردم شاعر آن را پیدا کنم اما متاسفانه موفق نشدم.


لينک  | نوشته شده در  ساعت 12:34  توسط محمد علی مختاری  | 


که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند |

 

امید سعیدی جان چندین بار به گفتار و نوشتار معترض شده که خسته شدم بس که آمدم این گورستان را دیدم...می خواستم مطلب دیگری را بگذارم که متأسفانه فرصت به تکمیل آن نشد،مع الوصف این شعر از حافظ عزیز را به امید سعیدی عزیز تقدیم می کنم...

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

     

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

     

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

     

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

     

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

     

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

     

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور

     

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

     

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

     

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


لينک  | نوشته شده در  ساعت 20:15  توسط محمد علی مختاری  | 


گورستان زیر نور ماه |

 

ساعت یازده بود همان اول که دور هم نشستیم یکی دو دقیقه ای از مرگ گفتیم ... بحث منحرف شد دوستان عزیز مشهدیمان آقا رضا ، فرشاد و داود عزیز مصمم بودند که صبح راهی دیار خویش شوند از آنان پرسیدم شیراز را چگونه دیدید؟؟نقد و وصفی از شیراز گفتند و آن جاهایی که این چند روز رفته اند... فرشید عزیز گفت:شاهچراغ نرفته اید؟که پاسخ منفی دادند.

 وقتی به شاهچراغ رسیدیم روز جدید نیز آغاز شده بود زیارتی کردیم و فرشید از چند خاطره اش گفت و ما می شنیدیم... ساعت از یک و نیم گذشته بود که از شاهچراغ به قصد حرم سید علاالدین حسین رفتیم در راه فرشید روبروی گورستان دارالسلام ایستاد و شروع به شرح و وصف گورستان کرد قدیمی ترین گورستان مسلمین در ایران و این که تا ۴۰-۵۰سال پیش دگر کسی این جا دفن نشده و بخشی از تربت این جا را از کربلا و نجف آورده اند و...

بچه ها به شوخی و جدی می گفتند نوری دیدیم سایه ای دیدیم...لحظه ای نگذشته بود که خود را وسط گورستان دیدم امامزاده ای در میان گورستان بود منتسب به دختر امام حسن اگر درست خوانده باشم...هر چه جلوتر می رفتیم حسی که درون من بود غریب تر می شد سراسر ترس و هیجان بودم هیچ کس جز ما آن جا نبود تا آخرش رفتیم به مخروبه ای رسیدیم...یکی از بچه ها تصمیم جدی داشت به داخل برود فرشید می گفت گفته اند که در این مخروبه ارواح سرگردان بسیاری هستند...با خواهش و التماس ایشان را منصرف کردیم...

حس عجیبی بود خیلی عجیب حالا هر چه بیشتر می ماندم تحمل آن فضا برایم آسان تر بود...هر چند که هنوز عادی نشده بود...باز گشتیم با دقت بیشتری به گورستان نگاه کردم  از بخت خوب یا بد ماه قرص کامل بود و این ما را آرام تر می کرد رضا تحملش تمام شده بود و دائم می گفت برگردیم...برگردیم...برگردیم و مدام ذکر می گفت و ائمه معصومین را می طلبید!!!

کم کم به جای راه رفتن و گذشتن بر قبور به آن ها نگاه کردم...چه با شکوه تلاقی...  ادب و هنر ایرانی آن هم در آخرین منزلگاه انسان ها...چه اشعاروزینی حیف که اکنون هیچ کدامشان را به یاد نمی آورم و چه نقوش برجسته ی زیبایی بر قبور...چرا کسی به فکر این جا نیست؟...این جا بخشی از هویت ایران است هویت فارس و شیراز ...حیف که اکنون این چنین کثیف و ویرانه است...

حس غریبی بود حسی که هیچ گاه تجربه اش را نکرده بودم بیرون آمدیم دعای زیارت اهل قبور را بار دیگر خواندیم چقدر این دعا زیباست و پر معنی عجیب مرا به فکر فرو برد:

بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

 السَّلاَمُ عَلَی أَهْلِ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مِنْ أَهْلِ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ یَا أَهْـلَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ بِحَقِّ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مِنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ. یَا لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ بِحَقِّ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ اغْفِرْ لِمَنْ قَالَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ وَ احْشُرْنَا فِی زُمْرَةِ مَنْ قَالَ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَهِ عَلِیٌّ وَلِیُّ اللَهِ (بحارالانوار ج22 ص 302 ).

از دارالسلام راهی حرم سید علاالدین حسین شدیم و پس از آن دالرحمه... ساعت حوالی ۴بامداد بود که از دالرحمه خارج شدیم شرح آن چه آن جا گذشت را در مطلب جداگانه ای خواهم گفت...

از دیشب تا حالا به مرگ فکر می کنم دیشب ما از روی قبور گذشتیم حسی کنجکاوی ما را به آخر متروکه ترین و قدیمی ترین  قبرستان  ایران برد تا شاید چیزی در یابیم از نا شناخته ترین هدیه خدا به بشر اما هیچ سوال ما پاسخ نیافت...دیشب ما بر این قبرستان قدم زدیم یقین دارم که کسانی ما را  دیدند و با ما سخن گفتند اما ما صدایشان را نشنیدیم و دیگر این که دیر نیست آن روزگاری که جوانانی چون ما به قصد کنجکاوی شبانگاه راهی گورستان شوند و از ما بپرسند ؟؟

 در این چند ماه اخیر سه تجربه متفاوت داشته ام بازدید از شیرخوارگاه،خانه ی سالمندان و گورستان در شبی مهتابی و تجربه ی جوانی خودم را همه را که کنارش می گذارم (تولد-جوانی و پیری) درس های گرانی از زندگی گرفته ام...

گرفتيم عالم به مردي و زور     وليكن نبرديم با خود به گور

بسي تير ودي ماه و ارديبهشت       بيايد كه ما خاك باشيم وخشت 

دريغا كه بي ما بسي روزگار                برويد گل و بشكفد نوبهار

... سعدی ...


لينک  | نوشته شده در  ساعت 11:56  توسط محمد علی مختاری  | 


که در خانه تزویر و ریا بگشایند |

 

بود آیا که در میکده​ها بگشاینداگر از بهر دل زاهد خودبین بستندبه صفای دل رندان صبوحی زدگاننامه تعزیت دختر رز بنویسیدگیسوی چنگ ببرید به مرگ می نابدر میخانه ببستند خدایا مپسندحافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا

گره از کار فروبسته ما بگشاینددل قوی دار که از بهر خدا بگشایندبس در بسته به مفتاح دعا بگشایندتا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایندتا حریفان همه خون از مژه​ها بگشایندکه در خانه تزویر و ریا بگشایندکه چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند

حافظ


لينک  | نوشته شده در  ساعت 2:10  توسط محمد علی مختاری  |